تبليغاتX
دور دست خیال

دور دست خیال

چهارشنبه ای در دی ماه لعنتی ...


 

بعد از انتظاری کشنده و کشدار

آمدی و پرسیدی چطوری

بی آنکه فرصت گفتن همان خوبم ِالکی را هم به من بدهی ..

هرچند گفتی بگو ولی گوش شنیدنت را بسته بودی !

 

اگر چیزی نگفتم، به خاطر این نبود که چیزی برای گفتن نداشتم

برای این بود که خیلی چیزها برای نگفتن داشتم ..

 

سیاه شد و شکست و تمام شد و رفت پی کارش ..

بی آنکه گفته باشی، یا گفته باشم..

ولی شنیدم همانی را که تو شنیدی ...

 

بابت "همه آن روزهایی که با تو رنگی شد" ممنون .. تا ابد و همیشه ...

من بعد، من نیز فقط لبخند خواهم زد ...

بی آنکه توان هر کار دیگری را داشته باشم ..

حتی دیگر نمی گویم بازگرد... ( آنقدر شنیده ای که ... )

حتی دیگر نمی نویسم "روزی تو خواهی آمد " ( آنقدر گفته ام که ... )

حتی دیگر اشکی هم نماند برای خیساندن این کویر تکه پاره...

آخرین قطراتش هم مُهر همین خطوطی که پیش رو داری !

 

نشد که لحظه فرّار مهربان شدنت را   

به یادگار برای همیشه قاب بگیرم ( بهمنی )

 

فقط افسوس ماند برای من و تمام آرزوهای خوبم برای تو  "عزیزم "...

 

 با اینهمه ولی

تو را ز دفتر حافظ گرفته ام – یعنی

 

که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال (بهمنی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 17:20  توسط خیالاتی   |